سیب گلاب

برای دوستانم

تا بحال شنیدین که می گن کسی که خمیازه کشید و یکی دیگه هم خمیازه اش گرفت؟

می گن خمیازه حسوده...

واقعا بعضی باورهای ما غلط هستن

اینم یکی از اوناست

از چه جهت؟

خب به نظر من خمیازه یه چیزی مثل یه سواله...یا یه سلام

بعد طرف مقابل هم پاسخ می ده یا می گه "سلام دوست من"

"تو خسته ای؟ منم خسته ام."

پس بیا با هم خمیازه بکشیم


برچسب‌ها: باورهای غلط
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 9:58 توسط سیمین|

نمی دانم از کجای زمان می آیی

از کجای کی...

فقط حست می کنم

100 سال از کوچ تو گذشته

اما من...

باز هم در جاده ای که قدم گذاشتی خواهم آمد

به دنبال تو...

یا رد پایی از تو

در یک جاده خالی... از روستاهای بی هیچ می گذرم

دیگر راه برگشتم نیست...

حس ات می کنم

حتی بعد از 100 سال که از کوچ تو می گذرد

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت 15:25 توسط سیمین|

خیلی وقته ننوشتم

دستم واسه نوشتن نمیرفت... نه اینکه حرفی واسه گفتن نباشه.

انقدر که گفتن و شنیدم، خسته ام...

دیدم خستگیم تمومی نداره

اینه که نوشتن

با تمام خستگی ها...

که این روزها هر کسی رو می بینی کوله باری ازش رو به دوش می کشه...

می نویسم... بعد از همه این خستگی ها و شکایت های این مدت، این دوران که دلم می خواست هیچوقت نمیومد اما همیشه بد از بدتر ادامه داره...

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت 15:7 توسط سیمین|

داشتم توی خیابون راه می رفتم...

12.00

خلوت بود. فقط چندتا ماشین حاشیه خیابونو پر کرده بودن.

از وسط خیابون یه پسر ده یا دوازده ساله یه گاری رو به زور دنبال خودش می کشید.

از سر و وضعش معلوم بود که کار هر روزه اش همینه.

زباله ها رو توی یه گونی بزرگ می ریزه، می ذاره تو گاریش و این ور و اونور می بره.

یکی انگار بهم گفت: "مهم نیست که این بچه الان در چه وضعیتی هست! مهم اینه که در آینده در چه وضعی خواهد بود..."

بهش جواب دادم: "هر چیزی پیش خواهد اومد غیر از اینکه این گاری رو به نبال خودش بکشه...البته اگه ازش دل بکنه..."

فقط در صورتی به مرحله بعدی قدم می گذاریم که از چیزهایی که ما رو به مرحله قبل پیوند می زنه دل بکنیم...

مهم نیست تو آینده چی پیش میاد یا تو مرحله بعد چه چیزی رو تجربه می کنیم... اینجا دیگه جای موندن نیست... در گذشته نباید موند. آب هم که راکد بمونه... گند میزنه... مهم نیست به کدوم دریا بریزه فقط باید بره!!!

نوشته شده در شنبه 4 شهریور1391ساعت 16:40 توسط سیمین|

این تکنولوژی هم دردسری شده...

از یک طرف راحت تره اما از یک طرف محدودیت های جدید رو همراه خودش میاره!

فکر می کنید می خوام از محدودیت های همیشگی بگم؟ نه... اینطورها هم نیست.

پس بخوانید و بشنوید

روزی روزگاری (که همین امروز باشه) تصمیم گرفتیم موس (موشواره) های جدیدی برای دفتر مجله تهیه کنیم. البته بنده قبلا برای خودم یک عدد موس (موشواره) وایرلس (بی سیم) تهیه کرده بودم اما خب همکارای محترم نمی تونن که ببینن که!!!

یه دفعه با دیدن این موس جدید دستشون درد گرفت و کمر درد گرفتن و چشماشون اذیت شد و اینها... البته باز هم نمی دونم ربط موس به کمر و چشم چیه اما خب!!

رفتیم چند تای دیگه تهیه کردیم... اما...

همه راضی و خوشحال بودن که یک دفعه یکی گفت:

چرا همه چیز تو دنیا واسه راست دست ها تهیه شده؟؟؟

دیدیم که ای واااای من!! راست می گه بنده خدا... موس واسه راست دست ها بود!

حالا نمی دونم موس واسه چپ دست ها وجود داره یا نه اما مسوول خرید به خودش زحمت سوال کردن هم نداده بود.

این همکار عزیز ادامه داد: چی می شد اصلا ما چپ دست ها رو از سرزمین شما راست دست ها جدا می کردن؟

اینجوری انگاری همه دنیا مخصوص شما ساخته شده. کاش ما هم یه کشوری داشتیم واسه خودمون.

دلم واسش سوخت اما دلسوزی واسه ایشون موس نمی شه!!!

نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 16:52 توسط سیمین|


آخرين مطالب
» کی می گه بده؟!
» اما من...
»
» مهم نیست کدوم دریا...باید رود باشی
» کشور چپ دست ها
»
» بعضی چیزها هیچوقت قدیمی نمی شن
» دنیای این روزای من...
» یه چرای خیلی بزرگ
» عذر تقصیر
Design By : Pars Skin